قنبر جوالی   

ریسمان را حلقه حلقه کلاف کرده و انداخته بود روی شانه اش. به هم اتاقی هایش چه می گفت؟ اگر زیر گلویش را می دیدند! آنوقت حتما جریان را متوجه می شدند.

 

 

            زیر گلویش را دست کشید. شاریدگی را لمس کرد. پشتش را تکیه کرد به دیوار. دست کرد در جیب و قوطی نسوار را بیرون کشید؛ با بی حوصلگی قوطی را مالید به پیراهنش. آینه قوطی صیقل یافت. صورتش را در آینه گرد و براق قوطی نگاه کرد.    

 

            صورتی لاغر و ریشی کم پشت و زرد رنگ. آینه را پایین تر آورد. زیر گلویش در نور کمرنگ شام مشخص نبود. دکمه ی یخن اش را باز کرد. چپه ی یخن اش را کنار زد. آینه را نزدیک‌تر آورد و دقیق‌تر نگاه کرد. شاریدگی مثل طوقی گرد گردنش چرخ‌ خورده‌بود. دوباره به صورتش نگاه کرد. سر دماغ‌اش هم می‌سوخت. آینه را تا نوک دماغش نزدیک برد. کمی شاریده‌بود و پوستک پوستک تا پیشانی‌ و زیر مویش ادامه یافته‌بود. گودی کمرش هم به اندازه چاپ یک کفش بزرگ می‌سوخت.

 

            با انگشت چند ضربه روی آینه‌ی قوطی نسوار کوفت؛ تق تق تق. قوطی را محکم گرفت و با کف دست دیگر سر قوطی را چرخاند و بوی تند نسوار مشام‌اش را پر کرد. با سر قوطی نسوارهای داخل قوطی را تراشید و مقداری نسوار با لبه‌ی سر قوطی برداشت و به سوی دهانش نزدیک کرد. دهانش باز شد و کَرَپ نسوار را انداخت زیر زبانش.

 

            نسوار زیر زبانش تلخ تلخ شد و نشط کرد بدنش داغ داغ شد و چشمانش روشن شدند. خون در رگ های مغزش جریان یافت. سر قوطی را بست و ترپ انداخت مابین جیب اش و راه افتاد.

 

            چیزی در مغزش جرقه زد. یادش آمد؛ برق کوچه شان قطع شده است.

 

            نزدیک چاشت بود. مردی آمده بود دروازه ی مارکت و داد زده بود:

 

-          جوالی!...جوالی!؟

 

خوشحال شده و دویده بود طرفش. مرد پرسیده بود:

 

-          یک بوجی آرد می بری چارقلا؟

 

با خوشحالی جواب داده بود:

 

-          ها. چرا نمی برم.

 

و خم شده و ریسمان اش را گرد بوجی چرخ داده و سر بوجی را بدون معطلی گرفته و مرد هم از ته بوجی

 

 گرفته و بلند کرده بود.

 

            بوجی آرد، سنگین روی شانه های اش جاخوش کرده بود. مرد پیش و او پشت سر مرد راه افتاده بود. از این کوچه به ان کوچه، از این سرک به ان سرک. مرد درست او را به کوچه خودشان هدایت کرده بود.

 

            کیسه را آخر کوچه تحویل کرده و صد روپیگی نو و قاق را با خوشحالی در جیب واسکتش فشار داده بود.

 

            دلش خواسته بود برود اتاق و تا شب روی تشک بخوابد. دب کند. رادیو گوش کند؛ « کاش همین کار را می کردم و نمی رفتم مارکت.»

 

            ایستاد و سرش را خم کرد و نسوارش را با آرامی تمام تف کرد. دهانش را مزمزه کرد و باز تف کرد.

 

            نزدیک کوچه شان رسیده بود. اثری از مامور برق نبود. برق هم وصل نشده بود.

 

            خوشحال شد و کلاف ریسمان را از این شانه به آن شانه کرد. با خود گفت: « خدا را شکر. برق وصل نشده. اگر وصل می شد چه کار می کردم؟ مجبور بودم تا آخر شو بیرون می ماندم. و خوب مطمئن می شدم که کلگی خواب شده. می رفتم اتاق و صبح وقت هم هشت می کردم و باز شب دیر وقت می رفتم و چند روز این کار ار می کردم. زیر گلونم خوب می شد و شاریدگی دماغ ام هم که مهم نیست. هیچ کس نمی فامید چی شده و چی گپ بوده. » به هم اتاقی هایش گفته بود؛ ده مارکت هیچ کس نیست که بالا دستش باشد. کلگی ازش میترسن. گفته بود: مه اگر ده مارکت باشم جوالی های دیگه حق نداره طرف بار چپ سیل کنه. گفته بود: مه نوبت موبته نمی فامم. مه که ده مارکت بودم حق از مس. بار ازمس پیسه از مس.

 

            سر کوچه که رسید مامور برق را دید که چیزی در دست می آید. ایستاد و پرسید:

 

-          مگم جور نشد؟

 

مامور برق در حالی که چراغ دستی ای به دست داشت و روشن خاموش می کرد جواب داد:

 

-          فیوز پرانده. یکی شه جور کدم یکی دیگش مانده. شاید جور شوه.

 

مامور برق از کنارش تیر شد و چاشت در خاطرش روشن شد؛ سر کوچه که رسیده بود مامور برق را دیده

 

بود که مشغول باز و بسته کردن سیم های برق است. سلام کرده و پرسیده بود:

 

-          چی شده مامور صایب؟

 

مامور برق در حالی که بریدگی سیمی را در دهان گرفته بود جواب داه بود:

 

-          فیوز پرانده.

 

نزدیک تر رفته و دقیق داخل جعبه برق را نگاه کرده بود؛ سیمها مثل کلاف ریسمان که او همیشه به همراه 

 

دارد. گرد یکدیگر پیچ خورده و سر ته‌شان معلوم نبود. پرسیده‌بود:

 

-          تا شو جور میشه؟

 

-          مالوم نیس.

 

نزدیکتر رفته و زده‌بود پشت شانه مامور و گفته‌بود:

 

-          توره وله جورش کو زدنوک فلم داره امشو. ایندیس.

 

مامور برق خوشحال گفته‌بود:

 

-          می‌فامم. مام به خاطر همو تلاش دارم. خانه مام ده همی کوچه بغلیس. از همینجه برق میره. کوشش

 

می‌کنم جور شوه. حتما باید جور شوه. به زور خدا جورش می‌کنم.

 

به خود چهره‌ی خوشحال گرفته و از مامور برق دور شده و با خود گفته‌بود: « یک چیزی پراندم. تام باور

 

کدی!؟ ساده ! تلبیزون ما کجا بود. صبح شنیده‌بودم فلم ایندی داره... » و سرش را شور داده‌ و به سوی مارکت راه افتاده‌بود.

 

            دروازه حویلی را تیله کرد و وارد شد. تاریک بود. پیش‌تر رفت و به چارطرف‌اش سیل کرد. سر صفه باقر نشسته‌ و مشغول پاک کردن شیشه هریکین بود. سلام کرد و از پیش باقر گذشت و ریسمان‌اش را روی میخ آویزان کرد. به باقر نگاه کرد که هیچ توجهی به او نمی‌کند و خود را با هریکین مشغول کرده‌است. با خود گفت: « ای دیگه چرا اماس کده؟ » وارد اتاق شد . تاریک بود . رفت کنار تاقچه و بکس کوچک‌‌اش روی تاقچه سیاه می‌زد. بکس را برداشت و نشست . پشت به دیوار تکیه کرد. کمرش سوخت بکس را روی پایش گذاشت و کلید را که به گردنش آویزان بود گرفت. بدون این که انرا از گردنش بیرون بیاورد سر را خم کرد و کلید را تا نزدیک قفل فشار داد. تق قفل باز شد. صد روپیگی را گذاشت مابین بکس و درش را بست و ترق قفل را محکم کرد و روی تاقچه گذاشت.

 

            از اتاق بیرون آمد. باقر گوگرد زده و هریکین را روشن کرده و مشغول پایین دادن شیشه‌اش بود.

 

            آفتابه را از سر صفه برداشت و مشغول وضو گرفتن شد. به صورتش که آب زد، پیشانی‌اش سوزش گرفت و سوزش تا نوک دماغش ادامه یافت.

 

            آب از صورتش سرازیر شد و از زناخ‌اش قطره قطره به شاریدگی گلویش رسید و سوخت. زیر لب گفت: ای پدر نالت.

 

            آفتابه را سر جایش گذاشت و خواست وارد اتاق شود که باقر با چهره اخم کرده از اتاق بیرون آمد.

 

            هریکین گوشه اتاق می‌سوخت. جانماز را از سر تاقچه برداشت الله اکبر... شروع به خواندن نماز کرد.

 

            « الله اکبر. الله اکبر. » به هر دو سمت‌اش نگاه کرد. صدای گفتگوهای هاشم و ماما علی آرام آرام پشت چارچوب در تکرار می‌شد.

 

            جانماز را جمع کرد. روی تاقچه گذاشت. تشکی که گوشه اتاق لا داده شده‌بود را باز کرد و مثل همیشه رادیو را از پشت بالشت برداشت و روی تشک دب کرد. لنگ انداخت و رادیو را روشن کرد. پیچ رادیو را چرخاند و صدای موج به موج رادیو در فضای اتاق پیچ خورد. زیر چشمی به در اتاق نگاه کرد. محمد علی وارد شد: « سلام علیک. » رادیو را گل کرد.

 

محمد علی لنگی‌اش را همان‌طور لکه از سرش برداشت و آویزان کرد به میخ . واسکتش را هم بیرون آورد و جورابهایش را نیز همین‌طور. هاشم هم وارد اتاق شد: « سلام علیک .» هر یک تکیه بر دیوار کردند و به بالشت‌هایشان لم دادند.

 

            باقر چارپایه کوچکی به دست وارد اتاق شد. چاپایه را درست گذاشت وسط اتاق و هریکین را روی آن قرار داد. از روی تاقچه قوطی چای را برداشت و رفت بیرون.

 

            محمد علی و هاشم هر دو پیش خزیدند و دو طرف هریکین نشستند. محمد علی گفت:

 

-          بیا پیش قمبر جان !

 

با صدای محمد علی به خود آمد. دست کشید زیر گلویش. شاریدگی را لمس کرد. قوطی نسوار را از جیب

 

بیرون آورد و به سینه‌اش مالید. صورتش را در آیینه نگاه کرد. پوستک پوستک پشانی‌اش معلوم نبود. نور هریکین کافی نبود. یخن‌اش را خوب کیپ کرد و پیش خزید.

 

            باقر پطنوس پیاله‌ها به دست وارد اتاق شد. پطنوس را که هنوز تر بود گذاشت روبرویش درست آنطرف هریکین و به سوی بیرون قدم برداشت.

 

            به پیاله‌ها نگاه کرد. هنوز آب روی آنها جل جل می‌کرد. دست در جیب کرد و قوطی نسوار را بیرون آورد. به زانو مالید و رو به باقر که هنوز از در بیرون نرفته‌بود کرد و گفت:

 

-          باقر جان تفدانی یادت نره.

 

باقر سرش را چرخاند و به او نگاه کرد و ابرو را در هم کشید و هیچ نگفت.

 

آینه قوطی را بالا برد صورتش را نگاه کرد. نور زرد هریکین تمام صورتش را زرد کرده‌بود. شاریدگی

 

پیشانی‌اش کمی نمایان بود و سر دماغش هم سرخ می‌زد. دستش را به یخن‌اش نزدیک کرد و آینه را پایین‌تر آورد. زیر چشمی به گلویش نگاه کرد. چیزی معلوم نبود. یخن و چپه یخن‌‌اش را با احتیاط کنار زد. یخن‌اش سایه انداخته‌بود و شاریدگی معلوم نبود. یخن و چپه یخن‌ را کیپ کرد و همان‌طور که سر قوطی را باز می‌کرد ابرو بالا انداخت و مقداری نسوار با لبه‌ی سر قوطی برداشت و دهانش باز شد و کرپ نسوار زیر گلویش می‌خارید. رو به او کرد و گفت:

 

-          قمبر جان مره تو همو قوطی‌ته .

 

قمبر نسوار را همان‌طور روی زمین به سمت محمد علی لیز داد و قوطی چرخزنان پیش پای محمد علی

 

ایستاد و محمد علی هم با آینه‌اش صورتش را نگاه کرد و به موهایش دست کشیدو سر قوطی را چرخاند و نسوار کرپ انداخت زیر زبانش. قوطی را دراز کرد و گذاشت روی چارپایه کنار هریکین.

 

            باقر یک دست چاینک چای و یک دست تفدانی وارد اتاق شد. هاشم کاتنی را که گوشه اتاق بود را برداشت و نزذیک چاریاپه گذاشت و باقر چاینک را روی کارتن قرار داد.

 

            دست دراز کرد و قوطی نسوارش را از کنار هریکین برداشت و  رو به باقر پرسید:

 

-          چرا قار استی؟ آسمان!

 

باقر در حالی که پیاله‌ها را پر چای می‌کرد گفت:

 

- ولا . خودت بیتر می‌فامی. تو که کم آدم نیستی.

 

 دست داراز کرد و تفدانی را برداشت. گردنش را خم کرد و دماغش را درست برد بالای سوراخی، دست دیگرش را حمایل دهانش کرد و همان‌طور که تف می‌کرد گفت:

 

-          ولا مه از کجا بفامم. علم غیب خو ندارم.

 

صدایش مثل اینکه در دالانی بزرگ و خالی می‌پیچید در فضای خانه پیچید و تفدانی را محمد علی از دستش

 

قپ کرد.

 

قوطی را دوباره برداشت. و زیر چشمی زیر گلویش دید زد. چندان معلوم نبود. رو به باقر که مشغول تقسیم

 

پیاله‌ها بود کرد و گفت:

 

-          بگو ، نی ! مافوق !

 

باقر پیاله را پیش آورد و او هم خود را خم کرد و پیاله را از دست باقر گرفت و گفت:

 

-          نام خدا. ای ره می‌گن چای.

 

باقر قندانی را گذاشت کنار هریکین و گفت:

 

-          آلی صییس که زور دار آدم استی . بادار آدم استی. وظیفه‌ته خو انجام بده.

 

از حرف‌های باقر شرم خورد. یادش آمد؛ امروز نوکری والی‌اش بود. باید چای دم می‌داد و اتاق را نظافت می‌کرد. در حالی که لبخند مصنوعی‌ای به چهره‌اش گرفت رو به باقر کرده گفت:

 

            - خیرس بیادر. آسمان که ده زمین نامده1 باز نوبت توره بخیر مه تیر می‌کنم.

 

            باقر در حالی که چای شوپ می‌کرد گفت:

 

            - هفته پیش هم همی ره گفتی.

 

            - خیرس بیادر جان. دو نوبت‌‌ته تیر می‌کنم. سه نوبت تیر می‌کنم. خوبس؟

 

            و پیاله چای را برداشت و بدون شیرنیگگ شوپ کرد.

 

            برای مدتی سکوت معناداری فضای اتاق را فراگرفت. سرانجام محمدعلی سرش را برد بالا و زیر گلویش را خاراند و سکوت را شکست.

 

            - قمبر جان! بگو یگان چیز.

 

            با صدای محمدعلی به خود آمد. پیاله‌ چای را شوپ زد و گذاشت پیش رویش و در ذهن‌اش دنبال چیزی برای گفتن شد. اتفاقی که چاشت برایش افتاد در ذهن‌اش مور مور کرد. بدنش سرد شد و از شدت ناراحتی رنگش تغییر کرد.

 

            - چرا گرفته‌ استی قمبر جان؟

 

            خود را جمع و جور کرد. قوطی نسوار را گرفت و سرش را چرخ داد. مقداری نسوار با لبه‌ی سر قوطی برداشت و کرپ زیر زبانش تلخ تلخ شد. رو به محمدعلی کرده گفت:

 

            - گرفته نیستم ماما. ده فکر امروز که تیر شد افتادم.

 

            محمدعلی سرش را به سمت بالا حرکت داد. ریش‌اش را دست کشید و دستش را تا انتهای گلویش لیز داد و پرسید:

 

            - مگم چی شده؟!

 

            - هیچی نشده. ولا نزدیک رستمه کشته بودم!

 

            زیر چشمی به همه نگاه کرد و چشمان باقر و هاشم را که از حدقه بیرون زده‌بود و گوشهایشان وج شده‌بود را دید و حسابی کیف کرد. نسوار‌های زیر زبانش شیرین شیرین پخش شد و زبانش داغ آمد. محمدعلی با حیرت پرسید:

 

            - چی طور؟

 

            بی اختیار دست برد زیر گلویش را دست کشید. شاریدگی را حس نکرد. احساس کرد اتاق گرم است و گرما نمی‌گذارد خوب حرف بزند. دکمه یخن‌اش را باز کرد و چپه یخن‌اش را مرتب کرد. گلویش را صاف کرد و گفت:

 

            - ها. رستمه چیزی نگفتیم رو یافته. مه خو بر کل‌شان گفته‌بودم مه که ده مارکت بودم بار از مس. حق از مس. پیسه از مس. کلگی ده گوش خود نگاه کده غیر رستم!

 

            زیر چشمی به باقر و هاشم نگاه کرد. آنها چشم از دهن او برنمی‌داشتند. خوشحال شد و ادامه داد.

 

            - باد از چاشت ده مارکت ایستاده‌بودم که یک نفر آمد. گفت: « بار اس جوالی به کار دارم. » مام گفتیم پروا نداره می‌برم. دیدم ای رستمک دوید بیادر بوجی ره ده پشت خود گرفت! زورم داد. قارم آمد. دنیا سرم تاریک شد. ریسمان خوده گرد بوجی تو داده‌بود. دو سر ریسمانه ماکم ده دستای خود گرفته‌بود. ریسمانش دراز بود و مام ده سرم خیلی بد خورد.

 

            نسوار در دهان‌اش لعاب داده و از هر دو شنگ دهانش لر کرده‌بود و نرمک نرمک به سوی زناخش نشط می‌کرد. دندان بالایش را گذاشت روی لب پایین‌اش و هوای اطراف را به داخل دهانش کشید. افت. اندکی مکث کرد و لعاب‌های داخل دهانش را قورت داد پایین.

 

            - ریسمان‌شه چرخ دادم گرد گردنش. کش کدم. مثل خر، خر خر می‌کرد. دست و پایک می‌زد. هر چه زور می‌زد که خوده از گیرم خلاص کنه نمی‌تانست. مره دست کم گرفته‌بود. تیلایش کدم و قد لغد زدم ده پشت کمرش. مثل سگ لول خورد. قد روی ده زمین خورد. پیشانی میشانیش شفتر شد.

 

            یک باره نفسش بند آمد. انگار کسی از گلویش گرفته‌باشد. چشم‌هایش الق بلق شدند و دست برد زیر گلویش. یخن‌اش باز بود و چپه یخن‌اش هم کنار رفته‌بود. برق آمده‌بود و شاریدگی زیر گلویش مثل طوقی گرد گردنش چرخ خورده‌بود. شاریدگی پیشانی‌اش هم کاملا نمایان بود. سر دماغ‌اش هم مثل لبلبو سرخ می‌زد. عرق سردی تمام بدنش را غرق کرده‌بود.

 

 

13 / 10 85

علی رسولی

 

 

 

 

           

 

 

لینک
دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥ - علی رسولی

   شكار سنگ   

شكار سنگ
علي رسولي

در كمر كوه خود را محكم گرفته بودم‌. راهي را كه به سوي آبادي دراز شده بود، چشم دوخته بودم‌. مي‌دانستم كه حتماً لابه لاي  جمعيت است و يكي از شانه‌هاي تابوت را روي شانه‌اش گذاشته است‌. جمعيت نزديك و نزديك‌تر مي‌شدند و صداي «لا اله الا الله‌» شان دل كوه را به لرزه مي‌آورد و كوه‌ها هم در پژواك صدايشان «لا اله الا الله‌» تكرار مي‌كردند و صداها در هم مي‌پيچيد و در تمام كوه و قبرستان طنين مي‌انداخت‌. جمعيت نزديك و نزديك‌تر شدند و سكوت قبرستان را آواي صلوات شكست و تابوت كنار آخرين قبر جا خوش كرد. دو نفر مشغول كندن قبر شدند و مثل هميشه چند نفر ديگر براي آوردن سنگ قبر پراكنده شدند و جمعي هم كنار تابوت باقي ماندند.
او هم از جمعيت جدا شد و روي بلندي ايستاد. يك دست را زير پيشاني قرار و به اطراف ديد و چهار طرفش را از نظر گذراند تا صورتش به سوي من شد. با يك حركت خود را چرخاندم و تمام نور خورشيد را به چشمهاي او تاباندم و بعد برق برق كردم‌.
از بلندي پائين آمد و به سوي من حركت كرد و از تپه‌اي گذشت و چشمش به تخته سنگي افتاد و راهش را كج كرد و رفت بالاي تخته سنگ و خوب به آن نگاه كرد. نظرش نگرفت و به جستجو پرداخت‌. از تپة ديگري هم گذشت و راهش را كج كرد، كنار تخته سنگي نشست با تيشه چند بار به تخته سنگ تق تق ضربه زد و برخاست و راه افتاد. برايش فرق نمي‌كرد كه چقدر زمان بگذر. هميشه بهترين سنگ را شكار مي‌كرد و مي‌برد سر قبر. شايد نصيب كس ديگري مي‌شد. تا به حال پيدا نشده بود شكاچي كه تخته سنگي بهتر از او شكار كند بهترين شكارچي سنگ آبادي‌هاي اطراف بود. به خاطر همين بسيار مشكل پسند و حساس بود.
قد بالا بلند و پيشاني باز و سينه فراخ و ستبري داشت‌. وقتي روي تپه‌اي مي‌ايستاد و يك دستش تيشه و يك دستش زير پيشاني به اطراف مي‌ديد، مثل صخره‌اي بزرگ به نظر مي‌آمد كه قصد دارد به خورشيد برسد. باز بر بلندي ايستاد و به چهار طرفش نگاه كرد و باز نور خورشيد را كه بالاتر آمده بود و سوزانده‌تر گشته بود به چشمانش منعكس كردم و باز به سوي من راه افتاد نزديك و نزديك‌تر شد. به اطرافش نگاه كرد و به تخت سنگي كه آن نزديكي بود خيره شد. دلم هرب كرده و افتاد و نگراني بر تمام بدنم مستولي شد. پاره سنگهايي گرد و خاك كرده از زير پايم فرو ريخت‌. يادم نمي‌رود روزي را كه اولين بار قامت بلند و زمخت اش را ديده و به خود باليده بودم‌. با خود گفتم يافتم آن چه را كه به دنبالش بودم و به خاطرش سلها انتظار كشيدم‌. و بودن من برايم معنا يافت‌. مهري را كه سالها از جاري آبها زير زمين و يخچالها شنيده بودم‌، در يك آن در دلم جاري شد.
آن روز وقتي آمد به طرفم‌، هنوز زير خار و خاشاك بودم‌. فقط سرم بيرون بود. او با قامت بلند و دستهاي زمخت و قدمهاي استوار آمد و مثل گرگي كه گوسفندي چند برابر وزنش را با يك حركت برق آسا به پشت خود مي‌اندازد و مثل گلوله لا به لاي صخره‌ها گم مي‌شود، آمد ياعلي گفت و تخته سنگي با آن عظمت را به يك چشم به هم زدن روي پشتش گرفته و لا به لاي صخره‌ها ناپديد شد. آن روز انگار دل من بود كه بر پشت او مي‌رفت‌. از آن پس چشمهايم را باز كردم و گوشهايم را بازتر و به خود تكان دادم و خود را از لا به لاي خار و خاشاك و سنگ بيرون كشيدم و به اميد روزي كه او باز بيايد و مرا مثل سنگي كه از كنارم برد، با يك حركت بلند كند و بر پشت ستبر و استوار خود گذاشته و لا به لاي صخره‌ها گم شود. از آن روز به بعد خاكي اجازة نشستن بر روي من را نداشت و گياهي حق روييدن كنار من‌. هر روز با دست ظريف باد خاكهاي چند ساله را از روي خود پاك مي‌كردم و با انگشتان زلال باران خود را سيقل مي‌دادم‌. حالا مثل پيشاني گاو نري كه با آن زمين را قلبه مي‌كنند سفيد شده‌ام و مثل دم تيشه برق مي‌زنم‌. به تخته سنگ خيره شدم و دلم افتاد پائين و نگراني تمام وجودم را پر كرد و از نا اميدي تمام وجودم لبريز شد. كنار تخته سنگ نشست و دستي به ته و بالاي آن كشيد و با پشت تيشه‌اش چند بار روي آن تق تق كوبيد و دستة تيشه‌اش را زير تخته سنگ قرار داد و تكان تكان داد. بايد كاري مي‌كردم‌. او تا چند قدمي من آمده بود و داشت از دستم مي‌رفت‌. با تمام قدرت خود را چرخاندم و زير پاهايم چند پاره سنگ فرو ريخت و تمام قدرتم را براي انعكاس دادن نور سوزان خورشيدبه كار گرفتم و آن قدر نور به او تاباندم كه از گرماي نور عرق به سر و صورتش دويد. به اطراف نگاه كرد و من نور را به طرفش كم و زياد كردم‌. بر بلندي ايستاد و تيشه به دست‌، با آستين عرق پيشاني اش را پاك كرد و به من خيره شد و زير لب چيزي گفت‌. نفهميدم چه‌!
كنارم نشست و به بدنم دست كشيد و تمام وجودم را لمس كرد و زير لب گفت‌: «نام خدا عجب تخته سنگي‌!» و با تيشه‌اش تق تق چند بار به من كوبيد و پژواكش لاي صخره‌ها پيچ خورد و پيچ خورد. آفتاب تقريباً بالا آمده بود و عرق از سر و روي او مي‌چكيد. دستة تيشه را زير بغل من قرار داد. خود را حركت دادم‌. چند پاره‌سنگ از زير پايم ليز خورد. دو دستش را زير سرم قرار داد و ياعلي بلند شدم‌. پشتش را به پشتم چسپاند. ياد چند وقت پيش مثل رعد و برق در ذهنم جرقه زد. چند نفر آمده بودند تا مرا از جايم بلند كنند. چهار نفر بودند. هر چهار نفرشان دسته‌هاي تيشه هايشان را زير بغلهايم قرار داده بودند و تكان تكان مي‌دادند. آن قدر به زمين چسپيده بودم كه اگر تكه تكه مي‌شدم محال بود مرا حركت دهند.
حالا پشتش به پشتم چسپيده بود. انگار خواب مي‌ديدم‌. سالها پيش بودكه براي اولين‌بار او را اين قدر نزديك ديده بودم‌. از آن به بعد فقط سالي دو يا سه بار مي‌ديدمش‌. بعضي وقتها مي‌آمد شكار تخته سنگ يا دامنة كوه قُلبه كردن و شخم زدن زمينهاي لَلمي‌اش‌. و صداي «اوه - بيا ـ اوش‌» در دل كوه مي‌پيچيد و گوشهايم را نوازش مي‌كرد و دردم را تسكين مي‌داد. صدايي كه نعرة شيري را مي‌ماند.
پشتم را به پشتش تا توانستم چسپاندم و گرماي بدنش مثل طنين يك ملودي آرام در روزنه هايم نفوذ مي‌كرد. و دلم قند آباد مي‌شد و فكر مي‌كردم هزاران زنبور عسل توي كاسه دلم عسل مي‌ريزند و كسي با چوب آن را شور مي‌دهد و هم مي‌زند.
پشتم را به پشتش تكيه دادم و او خود را خم كرد و «ياعلي  ياعلي ياعلي‌» آرام آرام بلند شد و سراشيبي را با احتياط پائين رفت و به راه مستقيم شديم‌.
تا حالا خورشيد را اين گونه بالاي سرم نديده بودم‌. خورشيد مستقيماً بالاي من مي‌تابيد و صخره‌ها و تپه‌ها را بالا و پائين مي‌رفتيم‌. اين آخر آرزوهاي من بود. فقط بايد آخرين كار را مي‌كردم و او را براي هميشه مال خود مي‌ساختم‌. اضطراب و التهاب عجيبي تمام بدنم را تسخير كرده بود و نگران آن بودم كه نتوانم كاري را كه مي‌خواهم انجام بدهم‌. خورشيد كاملاً بالا آمده بود و ما به قبرستان رسيده بوديم‌. مرا كنار آخرين قبر روي زمين با احتياط گذاشت و رفت كنار قبري كه تازه رويش خاك انداخته بودند و آب پاشيده بودند. هنوز تر بود و از آن بوي نم به مشام مي‌رسيد. فاتحه‌اي خواند و دستهايش را به آسمان بلند كرد و دعايي خواند.
آمد و كنار من نشست و چشمانش پر از اشك بود و گلويش بغض كرده بود و در همان حال زير لب گفت‌: «عجب تخته سنگي‌! نصيب كدام نيك‌بخت باشد؟ خدا مي‌داند.»
از خود عطري دل‌انگيز متصاعد كردم‌. عطر مرا فهميد. باز گفت‌: «عجب عطري دارد اين سنگ‌!» بيني اش را به من چسپاند. تا مي‌توانست مرا بو كشيد و بو كشيد. آن قدر عميق بو كشيد كه فكر كردم حالا تمام مرا بو مي‌كشد و تمام مي‌شود. فرصت خوبي بود. مهري را كه سالها ذره ذره در سينه‌ام جمع شده بود، حالا ذره ذره وارد حلقش مي‌كردم و ذره ذره تة دل بزرگش رسوب مي‌دادم‌. هنوز بو مي‌كشيد و من لذت مي‌بردم و لذت مي‌بردم‌. از حال رفت و روي من دراز به دراز افتاد و مدتي گذشت تمام گرماي بدنش را به من داد و تمام سرماي و جودم را به او بخشيدم‌. سرد بود و بلند شد. سرفه كرد و گلويش را صاف كرد و به من خيره شد و زير لب گفت‌: «عجب سنگي‌! نصيب كدام آدم نيك بخت باشد؟خدا مي‌داند. نام خدا عجب سنگي‌!»
از قبرستان دور شد و راه آبادي را خرامان خرامان و افتان افتان پيش گرفت و قامت بلند و زمختش در بالا و پائين جاده محو شد.
خورشيد نوك زده است و جمعيتي از طرف آبادي تابوتي را حمل مي‌كنند و «لا اله الا الله‌» شان تمام دره و قبرستان را پر كرده است و من كنار آخرين قبر منتظرم‌.
 
لینک
چهارشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٥ - علی رسولی

   یک شب هوا گرم بود!   

 

            رو به آسمان دراز کشیدی به ستاره ها نگاه می کنی. احساس شدید گرما خفه ات می کند . پیراهنت را درمی آوری. فقط زیرپوش و دامن به تنت می ماند باز رو به آسمان دراز می کشی. ستاره ها چشمک می زنند، به چهار گوشه آسمان نگاه می کنی. شهابی به سرعت به سوی زمین دنباله می کشد و محو می شود.

 

            حدود چهار بعد از ظهر بود که درب خانه را زد. باز کردی چهره مرموز زن را در چهارچوب در دیدی و ناخداگاه شرم خورده و فرار کردی و مادر مادر صدا زدی.

 

زن بدون اینکه حرفی زده باشد در را هل داده و آمده بود درست وسط راهرو ایستاده و آهسته صدا زده بود «صاحب خانه!...کسی خانه نیست؟» مادر پیرت در حالی که چادرش را مرتب می کرد به سمت راهرو رفته و گفته بود «بفرمائید.. . قدمتات روی چشم» هر دو رفتند داخل اتاق و مادر در را پشت سرش بسته بود.

 

            از سوراخی قفل به داخل اتاق نگاه کردی: چهره حق به جانب زن از سوراخی در نمایان بود. گوشهایت را تیز کردی: صدای مادر به گوش می آمد «نی. دخترم هنوز ریزه است. چیزی نمی فامه.»

 

            آشپزخانه رفتی، آب داخل چای جوش قل قل می کرد. صدای مادر به گوش آمد که خطاب به تو می گفت: «یک پیاله چای بیار»

 

            صدای مادر رشتهء افکارت را پاره می کند:«دختر بلند شو برو خانه امشب هوا سرد شده» صدای پدرت رابه تایید حرف مادر می شنوی:« راست می گه دختر! هوا سرد شده.» پیرمرد و پیرزن لحاف و تشک به دست وارد خانه می شوند و ترا با ستارهه هایت تنها می گذارند . ستاره ها یی که چشمک و چشمک می زنند.

 

            تعجب می کنی هوای به این گرمی، مادر و پدر که اصلا تحمل گرما را ندارند! احساس سرما کرده اند در به هر حال مادر و پدر رفته اند داخل خانه و تو با یک حیاط کوچک و یک آسمان ستاره هایی که دور دوراند. از همه مهمتر احساس شدید گرما که انگار گلویت را فشار می دهد.

 

            از این پهلو به آن پهلو می شوی . پایت را روی بالشت می اندازی و به سمت خود فشارش می دهی . از چسبیدن بالشت به شکم و بدنت لذت می بری – همیشه با این کار احساس آسودگی و رضایت مندی به تو دست می دهد.

 

چشمهایت را می بندی. تیک تاک تیک تاک چند ساعت قبل پیش چشمانت تازه می شود سینی چای به دست وارد اتاق شدی . سلام گفتی زیر چشمی به زن نگاه کردی که ترا ورانداز می کرد. چهره اش به نظرت آشنا آمد.

 

یک طورهایی شبیه همان جوانی بود که چند کوچه آن طرف تر گلدوزی داشت درست مثل خود او چاق و خپل که هر وقت از آن طرفها می گذشتی متوجه اش می شدی که به تو نگاه می کرد. از کارهای مادرت ناراحت شدی. سوخت ات گرفت با خود گفتی: «حتما باز از صف نانوایی خواستگار پیدا کرده!» همیشه به خواستگارهایی که این طوری سر زده می آیند جواب منفی می دهی!و سینی چای پیش مادر جا خوش کرد.

 

بدون معطلی اتاق را ترک گفتی چادر سفید و گل گلی به سر، دم درب آشپزخانه نشستی. به فکر فرو رفتی: چهرهء مرموز زن با آن قد بلند و هیکل درشت و فربه پیش چشمانت مجسم شد احساس ترس و اضطراب تمام وجودت را فراگرفت یاد روقیه دوستت افتادی دلت برایش سوخت چند وقت قبل رفته بودی خانه شان درب زده بودی. اما کسی جواب نداده بود! باز درب زده بودی منتظر مانده بودی صدای محزون روقیه را شنیده بودی" و کیه؟....کیه؟»

 

            تا صدای ترا شنیده بود درب را باز کرده و خود را انداخته بود بغلت و های های گریسته بود. از گریه چشمانش شده بود کاسه خون . بغض در گلویش ورم کرده بود.

 

 

بیچاره روقیه هم شوهراش زده بوداش ، هم خوشویش حرفهای تلخ گفته بود: «نازن نامراد! از وقتی پایت ده ای خانه باز شده، روز خوش از ای خانه رفته . تو بد قدم شوم .عاروس دو ماهه بودی که بابای بچه هایم مرد. او پشک بوم!»

 

دلت برای روقیه بیشتر تر سوخت وقتی فهمیدی شوهرش فقط به خاطر سوختن غذا آن همه بلا به سرش آورده و پهلوهایش را سیاه کرده بود.

 

نرگس نرگس داوود ترا به خود می آورد. خود را به خواب می زنی و اصلا جواب نمی دهی . دلت از دستش خون است . ازوقتی داماد شده زمین تا آسمان فرق کرده . داوودی که بدون تو آب نمی خورد و نمی گفت بالای چشمت ابرو – حالا برای ربابه رنگ رنگ لباس می خرد و برای تو دریغ از یک روسری ساده. یا سیلی زدن چند روز پیش – معلوم نیست ربابه چه گفته بود که داوود آن قدر داغ کرده بود – که سیلی با آن ضربت زده بود بغل گوشت. هر

 

چه گفته بودی فرقی برایت نمی کرد و نمی کند مهم این بود که حسابش را گذاشته بودی کف دستش وقتی یاد آن روز می افتی که خانواده ربابه آمده بودندخانه یتان دلت خنک می شود و سیلی داوود را فراموش می کنی.

 

            صدای ربابه را می شنوی که دم درب حمام ایستاده و می گوید: «داوود حوله یادتت نره» برق حمام روشن می شود. لحظاتی بعد صدای شرشر آب هم بلند می شود و داوود با عجله وارد حمام می شود صدای شرشر دوش و گفت و گوی مبهم داوود و ربابه درهم می پیچد و ادامه پیدا می کند.

 

            ازاین پهلو به آن پهلو می شوی و بالشت را محکم تربه بدنت می فشاری و سعی می کنی خوابت ببرد . برق حمام ترق خاموش می شود و داوود و ربابه پشت سر هم بیرون می آیند. صدای ربابه به گوش می آید:« ای دیوانه، د ای هوای سرد بیرون خوابیده!؟» و صدای داوود را هم می شنوی :« راست می گی هوا سرد شده. سر شب خوب بود» باز ربابه حرف می زند. مثل سیخی توی گوش ات فرو می رود:« بیچاره دلش شوی شده، کدام خواستگار هم پیدا نمی شه» آن قدر لجت می گیرد که حد ندارد. دلت می خواهد بلند شوی و انگشتانت را لای موهایش بند کنی و تا می توانی موهایش را بکشی. لعنت بر شیطان . دندانهایت را می جوی ته دلت می گویی:« ربابه جان ای گپت لای نان گرم باشه، باز ده روزش لقمه لقمه ده دانت می کنم.»

 

            یاد روزی که ربابه پدر و مادرش و آن شادی زرد انبو خواهرش که 24 ساعت پیش آینه ایستاده و رقم رقم لوازم آرایش به سرو رویش می مالد می افتی مثل همیشه که فک و فامیلش را تحویل می گیرد سنگ تمام گذاشته بود، دو سه رقم خورشت جور کرده بود . نوشابه، ماست، برنج درجه 1، میوه . تو هم نامردی نکردی یک بسته نمک را خالی کردی توی هر دو دیگ خورشتش چی شد – شور زهر قطع آب – و از همیشه بیشتر با پدر و مادرش گرم گرفته بودی و خوبی کرده بودی.

 

پایت را از روی بالشت برمی داری به پشت روی به آسمان می خوابی نفس عمیق می کشی گرما خفه ات می کند. با دست صورت ات را پکه می زنی و تحمل گرما برایت سخت است.

 

بلند می شوی. به طرف آشپزخانه می روی چشم ات به پدر و مادر می افتد که مثل لیلی و مجنون دست در گردن یکدیگر به خواب رفته اند :«پس پیری و لیلی و مجنون بازی!» درب یخچال را باز می کنی – مثل همیشه ربابه بطری خالی گذاشته داخل یخچال و یا برده داخل اتاق خودش. احمق و دیوانه.

 

            درب یخدانی را باز می کنی کاسه لعابی را که سرشب آب کرده گذاشته بودی برمی داری – سرد سرد است – اما یخ نبسته و فقط رویش قیمایقک بسته است با انگشت آهسته آهسته چند ضربت روی قیماقکها می زنی و مقداری آب سر می کشی. دستانت یخ می زند و خوشت می آید. درب یخچال را می بندی و کاسه به دست بیرون می آیی.

 

روی تشک درازمی کشی و کاسه را می گذاری روی شکمت، سرد است خیلی سرد ازشدت سرما تکانی می خوری کاسه را ازشکم ات دور میکنی وباز نزدیک مکنی .سرد است .سردسرد.چندباراین کارراتکرارمیکنی کم کم برایت عادی می شود.

 

به آسمان نگاه می کنی ستاره ها چشمک می زند پلکهایت سنگین می شود و به خواب می روی.

 

مقابل آیینهء آرایشگاه منتظر داماد نشسته ای. خواهرهای داماد هم هستند. ابروهایت را از شدت عصبانیت به هم گره داده ای داماد خیلی دیر کرده است نگرانی و ناراحت.

 

بلاخره سر و کله داماد پیدا می شود و باموتر گل پوش به سمت خانه حرکت می کنید. داماد دستش را انداخته دور گردنت. محکم در بغل فشارت می دهد . ربابه توجه ات را جلب می کند. مثل لب لبو سرخ شده طاقت دیدنت را در لباس عروسی ندارد.

 

به طرفش نگاه می کنی زود چشمت را ازش برمی داری و محل سگ هم برایش نمی گذاری . زیر چشمی نگاهش می کنی و دستت را می اندازی دور گردن داماد و پچ پچ ماچش می کنی. ربابه بلند شده و با عصبانیت به تو نزدیک می شود! می ترسی می خواهی بلند شوی حسابش را بگذاری کف دستش حسابی موهایش را بکشی . صدای افتادن کاسه از روی شکمت خواب را می پراند. تشکت تر تر می شود لباست هم تر شده. از این پهلو به آن پهلو می کنی و شکمت را روی تری تشک می گذاری به نظرت خیلی سرد می آید و از شدت سرما لذت می بری. کاسه را با دست کمی کنار می زنی و دراز به دراز روی تری تشک خود را می مالی و پلکهایت سنگین می شود.

 

به اتفاق داماد وارد اتاق می شوی. مهمانها از دیدنتان خوشحالی می کنند و به افتخارتان دست می زنند، اثری از ربابه به چشم نمی خورد . خدا را شکر. از این بابت خوشحال تر می شوی و به اتفاق داماد روی هر دو چوکی که برای شما تدارک دیده اند می نشینید.

 

خواهرهای داماد تا توان دارند می رقصند و شادی و هلهله می کنند. داماد هم یک ریز از جیبش هزاری وپنجصدی بیرون می آورد و به هرکسی که می رقصد شادباش می دهد.

 

یکی ازخواهرهای داماد دستت را می گیرد، می کشد وسط میدان از تو می خواهد برقصی. ناز می آوری . خواهر دیگر داماد دست داماد را می کشد و همهء مهمانها یکصدا فریاد می زنند:« عروس و داماد باید برقصند.» به اطراف نگاه می کنی شکر خدا اثری از ربابه نیست و همراه داماد شروع به رقص می کنی آن قدر می رقصی که عرق از سر و گردنت سرازیر می شود از خوشحالی در پوست ات جا نمی شوی.

 

کم کم ترق و تروق . قاشق و بشقاب به گوش می رسد. موقع غذا خوردن است. مهمانها غذایشان را می خورند کم کم متفرق می شوند – نخود نخود هرکس رود خانهء خود.

 

پدر می آید دستمالی دور کمرت می بندد که مابینش  نان و سبزی و پنیر است. دستت را می گذارد روی دست داماد ، پیشانی اش را می بوسد . چشمهای اشک آلودمادر دیدنی است و غمگنانه.

 

سوار موتر گل پوش می شوی . داماد هم کنارت جا خوش می کند. دور شهر را دور می زنید و چند موتر دیگر هم شما را اسکورت می کند و بوق بوق می زند.

 

وارد حجله می شوی. تشک مخمل سرخ سرخ پهن کرده اند و رویش ملحفه ای سفید انداخته اند... .

 

 با صدای مادر از خواب می پری « دختر بلند شو، نماز قضا شد» دلت نمی خواهد بلند شوی. آهسته چشمت را باز می کنی. هوا رو به روشنی است و پدر سر شیر آب مشغول وضو گرفتن است... حوله ات را برمی داری . به دیشب فکر می کنی. به کاسه آب. به خوابی که دیده ای . به داماد فکر می کنی به سمت حمام راه می افتی . چهرهء داماد یادتت نمی آید . کی بود؟ چه شکلی بود یادتت نمی آید. دم درب حمام مکث می کنی.به خواهرهای دامادفکرمیکنی،بازهم هیچ. مهم نیست د مهم این است که عروسی کرده ای . هر که بود چاق و خپل نبود. باز هم فکر می کنی هیچ چیز یادتت نمی آید به حجله فکر می کنی خجالت می کشی . سرت را می اندازی پایین . لبخند شرم روی لبانت جاری می شود. شیر دوش آب را باز می کنی.

 

5/7/85

 

 علی رسولی

لینک
شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥ - علی رسولی